چون ديگر رهگذري از كوچه پس كوچههاي شهرم نميگذرد تا سرگرداني مرا ببيند ... چون انتها را نميبينم تا براي رسيدن به آن شوقي داشته باشم
شب را دوست دارم... چون ديگر هيچ عابري از دور اشكهاي يخ زده دلم را در گوشه چشمان بيفروغم نميبيند.
شب را دوست دارم ! چرا كه اولين بار تو را در شب ديدم
ازشب ميترسم ! تو را در شب از دست دادم
ازشب متنفرم !به اندازهي تمام عشقهاي دروغين
با آفتاب قهرم ! چرا شبها به ديدارم نميآيد
نميآيد تا با دست هنرمندش سايهي تو را بر ديوار خيالم نقش زند و مرا به بودنت دلخوش سازد . شايد آفتاب با من قهر است آن روز كه تو در كنارم بودي هرگزبه آفتاب سلام نكردم هرگزبروي شب لبخند نزدم و برايش دستي تكان ندادم...
اين مجازات لحظههايي است كه همهي دنيا را در تو ميديدم و تو را در تمام دنيا ...
درد عشقي كشيدهام كه مپرس
زهرهجري چشيده ام كه مپرس
گشته ام در جهان و آخر كار
دلبري برگزيده ام كه مپرس
آنچنان در هواي خاك درش
ميرود آب ديده ام كه مپرس
من به گوش خود از دهانش دوش
سخناني شنيده ام كه مپرس
سوي من لب چه ميگزي كه نگوي
لب لعلي گزيده ام كه مپرس
بي تو در كلبهي گدايي خويش
رنجهايي كشيده ام كه مپرس
همچو حافظ غريب در ره عشق
به مقامي رسيدهام كه مپرس
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 8:9 توسط sea queen
|