اما من درخت نیستم تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی !
انسان خندید و این به نظرش خنده دار ترین اشتباه ممکن بود،
پرنده گفت: راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟
انسان منظور پرنده را نفهمید و باز هم خندید
پرنده گفت: نمی دانی در آسمان چقدر جای تو خالیست!
انسان دیگر نخندید انگار ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد چیزی که نمی دانست چیست؟
شاید یک آبی دور.....یک اوج دوست داشتنی
پرنده گفت: غیر از تو پرندگان دیگری را هم می شناسم که پر زدن یادشان رفته. درست است پرواز برای پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نکند فراموش می کند.
انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و یاد آورد که روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود...! و چیزی شبیه دلتنگی ته دلش موج زد. آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت دو بال آفریده بودم ؟....
زمین و آسمان هر دو برای تو بودند اما تو آسمان را ندیدی ...!
راستی عزیزم بالهایت را کجا گذاشتی؟
انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد
آن وقت رو به خدا کرد و گریست.....
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 10:58 توسط sea queen
|