اما من درخت نیستم تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی !
انسان خندید و این به نظرش خنده دار ترین اشتباه ممکن بود،
پرنده گفت: راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟
انسان منظور پرنده را نفهمید و باز هم خندید
پرنده گفت: نمی دانی در آسمان چقدر جای تو خالیست!
انسان دیگر نخندید انگار ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد چیزی که نمی دانست چیست؟
شاید یک آبی دور.....یک اوج دوست داشتنی
پرنده گفت: غیر از تو پرندگان دیگری را هم می شناسم که پر زدن یادشان رفته. درست است پرواز برای پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نکند فراموش می کند.
انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و یاد آورد که روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود...! و چیزی شبیه دلتنگی ته دلش موج زد. آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت دو بال آفریده بودم ؟....
زمین و آسمان هر دو برای تو بودند اما تو آسمان را ندیدی ...!
راستی عزیزم بالهایت را کجا گذاشتی؟
انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد
آن وقت رو به خدا کرد و گریست.....
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 10:58 توسط sea queen
|
اي شما
اي تمام عاشقان هر كجا
از شماسئوال ميكنم
نام يك نفر غريبه را
در شمارنامهايتان اضافه ميكنيد
يك نفر كه تا كنون
رد پاي خويش را
لحن مبهمصداي خويش را
شاعر سرودهاي خويش را نمي سرود
نام اين هزار نام را
از زبان اين و آن شنيده بود
يك نفر كه تا همين دو روز پيش
منكر نياز گنگ سنگ بود
گريه گياه را نمي سرود
آه را نمي سرود
شعر شانه هايبي پناه را
حرمت نگاه بي گناه را
و سكوت يك سلام
در ميان راه را نمي سرود
نيمه هاي شب
نبض ماه را نمي گرفت
روزهاي چهارشنبهساعت چهار
بارها شمارهاي اشتباه را نمي گرفت
اي شما
اي تمام نامهاي هر كجا!
زير سايبان دستهاي خويش
جاي كوچكي به اين غريب بي پناه ميدهيد؟
اين دل نجيب را
اين لجوج دير باور عجيب را
در ميان خويش
راه مي دهيد؟
+
نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 18:17 توسط sea queen
|